دست نوشته ها

 
 
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱۸
 

توصدام یه چیزی گیر کرده 

مثل بغض ندیدنت 

مثل سکوت شدی 

آروم و نرم و دلنازکی 

می شکنی با هر نگاهی 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱۸
 

ترانه های خونین 

نفس ها ی بریده 

دستهای پینه بسته 

صورت های آفتاب خورده 

نگاه ها همه خستن 

زانوها همه خمیدن 

کوچ پرستوها 

تو خلوت پاییز جا مونده 

نعره ی شیر 

ناله ی روباه شده 

کجایی آزادی 

کجایی رهایی 


 
comment نظرات ()
 
 
شب زنده داری
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/۱٠
 

در انتظار صبح جا مانده ام 

اینجا همیشه تاریکی است


 
comment نظرات ()
 
 
وجدان
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٢٩
 

بی هیچ باری خسته بود 

سنگین می رفت و دردمند 

هنوز هم خسته 

دردمند 

با باری از دلهره ی وجدان 

قدم به قدم میفرساید عمر سنگین را . 


 
comment نظرات ()
 
 
زمان
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٩/٢٢
 

تلخ ترین زمان فاصله بین ثانیه هاست هیچ نمی گذرند 


 
comment نظرات ()
 
 
گفتگو
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٩/٥
 

من : چشات و ببند

اون : خوب

من : حالا یه آرزو کن

اون :خوب

من : چشات و وا کن چقد ساده ای

اون : برا چی

من : که هرچی میگم سریع باورت میشه مگه میشه که با چشم بر هم زدن آرزوی آدما برآورده بشه ؟

اون : خوب آره الان آرزوی من برآورده شد

من : مگه چی بود ؟

اون : دوباره دیدنت 


 
comment نظرات ()
 
 
کوچه
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢
 

صبح کدوم روز

از کوچه ی دیروز

دست رفیق دیرینه در دستت آواز بغض کدوم قناری مرحم شده از شرم

متن کدوم نامه تسکین شده بر غم

آه من و تو از حکم بوده و

جشن طناب او از ترس او

رودر رو چکمه پوش سیاه

درد مشت خون آلوده خورده

بغض گلوی خشکیده ی ما

سهم همه ی دلواپسی ها

در گذر همون کوچه ی آرزوام

که میرفتیم من وتو با هم 


 
comment نظرات ()
 
 
بی اختیار
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٢
 

هزار سال شعر

من و تو چه غریب 

از هم چه دور و 

به هم چه نزدیک 

من و تو اما 

تو کوچه های شب 

رو به سکوت هم 

از دست سایه ها 

گلایه های شب 

من و تو با هم 

از گذر خدا 

چه عابرانه 

بی هم و از هر 

رو به شهر شر 

چه میکشیم از غم 

خدای ابهام 

خدای ایهام 

بجز عروسک 

کجا مانده ای 

من و تو اما 

بازهم در اینجا 

چه عارفانه 

رو به طنابیم 

چه بیگناهیم 

پر از حرفای 

زنجیر و آهیم

چه داغ خوردیم 

چه سرد خفتیم 

چه عاشقانه 

فکر شکفتنیم 

رو به حیاط صبح 

تنها مانده ایم


 
comment نظرات ()
 
 
کجا چنین شتابان ؟
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٤
 

لحظه ای تامل کن 

در رگ های خواب دیگر وسوسه های بیداری را نبض نباش 

رویای تو خواب ابدی را می خواهد .


 
comment نظرات ()
 
 
سایه ی ترس
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۳
 

ستاره ها می ترسند

سیاهی اینجا ترس دارد

خواب مردگی ، ستاره را هم مبتلا می کند

ستاره ها هم از وهم سیاهی دل تاریک اینجا ،

از غبار سربی وحشت آلود ،

                                می ترسند . 


 
comment نظرات ()
 
 
چه عبث می پوید !
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۳٠
 
خسته ام از تکرار این سالها 
که می آیند و مرا تکرار می کنند
خسته ام ! ! !

 
comment نظرات ()
 
 
زنجیری ی ی ی
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٠
 

 

                                                                                                                                                         خواب کبوتر

آغشته ی غبار بال عقاب شده

رنج زمینی بودن

اوج پرواز را بیمار کرده

حسرت آسمان زیر بالهایش غوغایی دارد .


 
comment نظرات ()
 
 
کجا بگویم ؟
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٠
 

وقت دلتنگی است

از چراغ های خاموش خاطرات

روشنایی آرزویی را بر غبار فرتوت و دلمردگی ها بپاش

کلام را بر حروفی بنشان که ناشناس باقی بماند

درد دل را در این حوالی درمان نباشد .ِ


 
comment نظرات ()
 
 
خااااااااااررررر
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٠
 

گوشه ی چشم توام 

خواری که هیچ وقت دیده نشد ! 


 
comment نظرات ()
 
 
سر در گم . . . ! ! !
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٠
 

بشارت می داد هوای اینجا را رها کند

دمادم بودن فرا رسیده بود

           و رفتن سرآمد

از کجا ؟

به کجا ؟

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
تپش
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٦
 

من به ضربان درد که زخم را عمیق تر در رگ هایم می کوبد اطمینان دارم .


 
comment نظرات ()
 
 
چه می دانی ؟
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٥
 

حجم آتش مهم نیست

سوختن است که در آن غوطه ورم !


 
comment نظرات ()
 
 
گرما
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٧
 

روزهای سخت و سردی بود

درخت بی طاقتی زمستان آلودش را در خواب بود

پیر مرد

         در فکر بهار

                      تبر می برد

هنوز خواب زدگی تمام فصول سرد را در بر دارد

و تبر

     تیز و تیز تر

                   هیزم می کند همه ی  زندگانی را . . . 


 
comment نظرات ()
 
 
دور ریز
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢۳
 

اینجا حباب های زمان که می ترکد

تفکر روشنفکران مسموم آن می شود

همه را در ظروف در بسته به دور می اندازند. . . 


 
comment نظرات ()
 
 
کجای این قصه ام ؟؟؟
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢۱
 

مرا به سکوت دارها فرا می خوانند

آزادی صدایم را

با حلقه ها پیوند زده اند و در تمام بیداریم شهد گلوله پاشیده اند

تن خواب زدگی امروزهایم را برای تشنه ماندن

از دمادم صبح به آتش می سپارند

ودر لای لای تمام زخم های تنم مرحمی از نمک می نهند .


 
comment نظرات ()
 
 
جام زهر کجاست ؟
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٩
 

معجزه ی الکل هم نمی تواند درمان باشد

وقتی درد

نبود تو باشد 


 
comment نظرات ()
 
 
نفت بریز بیشتر بیشتر . . .
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٩
 

این دیار جایی نیست که ماندگارم کند

زبانه های آتشی که در درونم افکنده ای

میل آسمانها دارند 


 
comment نظرات ()
 
 
مسکن های بی اثر . . .
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٤
 

عفونت زخمی که بر قلبم نهاده ای

هیچگاه التیام نخواهد یافت

درد هر لحظه عمیق تر

 در رگهایم

می کوبد .


 
comment نظرات ()
 
 
می گویند عاشق !؟!
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٢
 

پلک هایم مودبانه پرش می کنند

نبض رفتن در رگ هایم سست شده

تنم ، نیمه جان و خسته

و بی رمقی وجودم عاری از هر روشنی .

درخت سر به فلک کشیده را تبر نیازی نیست !

این حوالی اگر سوسوی شبنمی نباشد

عشق آسمان را از لالایی ستاره

برای درخت هیچ نیست

خاک بستر نرمی است که آرمیدن در آغوشش

نبض حیات ذهنم شده

آرامم کن !

موسیقی تو

نغمه هایی هستند که نجوای هذیان برگ هایم را

رنگ رنگ می کنند

عشق را در سکوت زیر پاهایت می ریزند و

صدای تنهاییم را نقاشی دلربای تو می کند

تو که می دانی آواز مرا شاد نمی کند

فقط نم نم بر وجودم نبار

بگذار تا قامتم از بلندای سقوط

به گهواره آرامش تو رسد  .


 
comment نظرات ()
 
 
دوستی خاله خرسه !
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٢
 

کاش هیچگاه دوستم نمی داشتی

تا

زنده می ماندم و برایت می ماندم !

آنقدر مرا در آغوش خود فشردی

که  له شدم . . . !

 


 
comment نظرات ()
 
 
سهراب عصایم کو ؟؟؟؟
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٢
 

کاش نابینا بودم

حقایق این دنیا ، ارزش دیدن را ندارد . . .


 
comment نظرات ()
 
 
ابریشم بید
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٦
 

بند رفتن سست شده ایام را

دل نازک ابریشم از پیله ی بید بود و بی ارزش

خواب زمستانی را

کلاغان جار میزنند بر هر درخت بلند قامت

و برف از تکثیر نور در انتظام مجازی اش منور شده بود

جارو ها به فراموش خانه ی سکوت کشیده شده بودند

لفظ کلمات نا صحیح می شد

و غبار از این دیار بر حلق مسافر گل بغض شده بود و دهانش را خشت می نمود

هجای روزنه های رنگ رنگ را یکدست سیاه بزن

خاکستری در راه است

خاکستری در راه است . . .

 


 
comment نظرات ()
 
 
نیروی تو . . .
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٦
 

مانند قطره آبی هستم در حال چکیدن

که هیچ نیرویی نمی تواند بندش کند

نه کشش ملکولیش

نه کشش سطحی اش

فقط جاذبه ی توست که مرا می چکاند . . .


 
comment نظرات ()
 
 
چهل چراغ
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۳
 

چهل چراغ را روشن کرده بودند

روضه خوان ها بازارهای داغی در دست را عربده می زدند و

هذیان گلویشان را برای شستن عوام گونه  مردمی متحیر و سر به سجده برنده را بکار بودند .

زخم درد است

و درد خون جگر

سکوت داغ است

و فریاد 

         طناب دار . . .


 
comment نظرات ()
 
 
بی هویت
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱٤
 

ضیافت تمام شده بود . همه در راه برگشت بودند و شاد . دلیل آنجا بودنم فقط لحظه های رفاقت شده ای بود که در تمادی سالیان دور تکرار یافته بود و امتداد آن هنوز هم رو به پیش داشت . از او دورتر می شدم شاید به درازای عمرم که برای ابدیت تکرارهای روزگاران و شاید هم هیچ ؛ وفقط در آغوش آن لحظه ها سوق داده می شدم که باید رفت . او مانده بود و انتخاب های خودش و من رفتنی بودم ، بی هویت .

گم شده ی سالیانم بود که در آن شادی ها به خاک می سپردم و ذره ذره ی خاک شده ی خودم را در قبر او به پوسیدگی افکارم می ریختم . هنوز مانده بود تا او را برای بار سوم بر زمینش بگذارند هوای دم کرده ی ظهر بود ، تشنگی بود ؛ من ساقی بودم و باید خورشید را با لیوان کوچکم خاموش می کردم ، تمام شد همه ی آب و هنوز خورشید گرم بود ؛ بار سوم فرا رسید ، نزدیک همین حوالی کنار چاله ای سرد که خورشید نداشت و پر بود از تهی شدگی ، و من هنوز نگاهم به خورشید بود وهمین نمی گذاشت که آن همه سیاهی چاله را ببینم ؛ کوری پر نوری خورشید را دچار شده بودم . همین که آخرین قطره های آب تمام شد چشمانم بینایی خود را باز یافت ، خورشید رفته بود . نوری نبود ؛ چاله ی سیاه بود و تن فرسایش یافته ی آدمی غریب و دور مانده که در سیاهی راهروها گم می شد .


 
comment نظرات ()
 
 
قدم هایم فرسایش نداشت
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱۱
 

زمستان روح سردی داشت

سوز بر تمام پک هایی که بر پیپ می زدم می پیچید

                                            مثل خواب ،

دود از سرم بیرون می زد

                و دردهایم همه دلمه بسته بودند

مثل قطره هایی که از نوک بینی به سقوط مبتلا می شوند

قدم هایم فرسایش نداشت

مثل امتداد حرکت نور شده بودند که باید به اعماق دورترها می رفت

                  مثل جریان بود در ذات رودخانه

                              که سرما هم نمی توانست با او مقابله کند . . .


 
comment نظرات ()
 
 
رفته باشی
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱٠
 

روح سردم را زیر باران گریه هایم پنهان می کنم

داغ بودن ، از نبودت بازهم سردترم می کند 


 
comment نظرات ()
 
 
پژواک
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٩
 

قدم هایم سکوت تمام سنگفرش ها را جارو می زنند

آواز خوان ها را از سقف  آسمان هراسی نیست

انعکاس و پژواک را صدا می زنند .


 
comment نظرات ()
 
 
زمان
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۸
 

از این کشش زمان که خالی شدگی درونم را ادامه می دهد بیزارم 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٧
 

دردهایم فاصله های بغض آلودی است که در میان گلویم تحمل می کنم

مثل چشیدن سرب داغ شده

                       سنگین و سوزان

                       که حرف ها را با خود می سوزاند و فرو می برد

                                       که هیچ نگویم و لب  بر هم گذارم و

                                                             به دندان فشارم 


 
comment نظرات ()
 
 
راه
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٦
 

یغه ی پیراهنم را بالا میدهم که آفتاب کمتر روی من تاثیر گذارد . کوله بار سنگین بر دوش می رم . کوله باری به سنگینی تمام عمرم ، به وزن تمام افکارم . از نگاه تیز و بران اطرافیان که سوزاننده است در هراسم . آهسته می روم . تشنه و سوخته دل ، خشکیده لب و بغض آلود . نم اشکهایم را به استقبال قدومم آبپاشی راه می کنم که غباری بر نخیزد که روشن و واضح همه ی راهی را که درنوردیده ام ببینی ، روشن و گویا . . .


 
comment نظرات ()
 
 
خشکسالی
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٦
 

ابر چشمانم به تعداد خشکسالی هایی که پشت سر گذاشته ، مشتاق باریدن است .


 
comment نظرات ()
 
 
شهاب
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٦
 

ستارگانی که نثار زمین میشوند شهاب هایی هستند پر سوز که از عمق روح سرشته شده اند و چه سخت جان می دهند .


 
comment نظرات ()
 
 
دلتنگ
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٤
 


دلم برای خودم تنگ شده 
نمی دانی کجا خودم را بیابم ؟
کاش امشب بالشم تا صبح پیشم بماند !


 
comment نظرات ()
 
 
تو بمان
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۳
 

من عصاره های غبار گرفته ی  روحم را

بر خاکی خاک شما می گذارم

رها می روم  و آسوده

تو بمان در بند اینجا زیستن و ماندن

غربت آنجا واژه های درک را کم دارند

پرواز از لبه بلند سرانجام ها باید

ترسم برای تو

تو بمان و ترس جاودانه ای که بی او مرا پریدن آسان شد . 


 
comment نظرات ()
 
 
کفر نامه
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۳
 

کفر نامه های من 
افکار های تلاقی یافته در حلقه های طنابند 
آنجا که امتداد سطرها به لبه ی حوض می رسند 
به خواهش تشنه لب که در لبه ی تمنا دست بر آب می خشکاند 
ضمیر وجودیت را زنجیر عقل می زند 
بر بال همیشه مهاجر پرستو آواز قناریان را وصله می زند 
کوچ که از کوچه های دل نبود 
عبور نبود
رسیدن شد به خود 
به اهل همین مجنون گاه پرستان


 
comment نظرات ()
 
 
هزار
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۳
 

هزار شب تنهایی یکطرف 
یک لحظه لبخند تو یکطرف 


 
comment نظرات ()
 
 
اشتباه
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۳
 

گاهی اشتباه می نویسیم ، پاک نکنیم - درست آن را کنارش بنویسیم - که بدانند ما هم اشتباه می کنیم که مبادا تصور این برود که ما هم خدا هستیم .
خدا هم اشتباه می کند : مرا می آفریند ، اما پاکم نمی کند - می دانم که دیگری را کنارم می نویسد تا که بدانم درست من می شود او . . .


 
comment نظرات ()
 
 
رویای کودکانه دردهایمان
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٩
 

گاهی رویای کودکانه دردهایمان آنقدر بازیگوشند که از روی حصار کلمات هم عبور می کنند .


 
comment نظرات ()
 
 
طاقت
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۸
 

سقف دنیای طاقت و تحمل ما چقدر است ؟

اینجا من که ویرانه ای بیش نیستم ! . . .


 
comment نظرات ()
 
 
روح
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٠
 

روح من درمیان این خلق جایی ندارد 
روح من شاید رفته باشد 
روح من روحش شاد


 
comment نظرات ()
 
 
بی رنگ
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٩
 

هر چقدر آبی باشی 
نه آسمانی و نه دریا 
پس خود باش 
که در بی رنگی درونت 
هم آسمان باشد و هم دریا 


 
comment نظرات ()
 
 
غصه نخور
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٩
 

غصه چه می خوری ؟

بادبادکها مسیر باد را دنبال می کنند

و درد را از تن نخ به اوج آسمان می رسانند

کتیبه ها از صدای ناله تیشه ریشه کن میشوند

صبح در لذت ابدی صدای بلبلی محو می شود

و حواس ابر

        برای تشنگی گل پر از بغض می شود

کودکان اینجا ، زمستان را با هیزم تبر بدستان بسر می کنند

و درخت پاسخ هر ضربه را در بازدم سکوت کوه جار میزند

آواز بخوان

          آواز بخوان

            اینجا نباید غصه خورد

                       باید از غصه مرد . . . 


 
comment نظرات ()
 
 
معجزه
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٧
 

شعله های معجزه همه خاموشند دیگر نه عصایی هست و نه دم مسیحایی .


 
comment نظرات ()
 
 
ذره ذره
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۱
 

ذره ذره های کوچک در هوا معلق اند

                                غبار که می شوی

                همه جای این دنیا را کدر می کنی

                                                         تیره و تاریک

من از خود پاشیده شده ام

                                ذره ذره . . .


 
comment نظرات ()
 
 
سکون
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۸
 

ابتلا بد دردی است

                مثل درد سکون

سکون تشدید دار

                   که میخ کوبت می کند به بودن ثابت

و سکون درد بزرگ ماندن است

و ما همه مبتلاییم به ماندن

و لحظه ی رفتن

           دیگر هیچ راهی نیست

                            که در آن قدم گذاریم . 


 
comment نظرات ()
 
 
او
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٦
 

به پایین که می نگری 
بجز سیاهی حصر شده ی زیر پاهایت هیچ نمی بینی 
ولی به آسمان که می نگری 
فقط او پیداست 
بی نهایت بزرگ .


 
comment نظرات ()
 
 
نمکی
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳
 

کاغذ باطله های افکارم را به نمکی فروختم

         پشیزی هم نصیبم نشد

ای کاش

            آنها را آتش زده بودم

                             شاید گرمای آن

                              روح سردم را گرم می کرد . . .

 


 
comment نظرات ()
 
 
خاطرات
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢
 

چاقوی خاطرات خیلی کند است آدمها را زجر کش می کند 


 
comment نظرات ()
 
 
آغازی نو
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳۱
 

ماندن و روییدنم وابسته به توست

مرا از نو بکارید

عمق خاک را محتاجم .


 
comment نظرات ()
 
 
فدا شدن
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٥
 

من چند بار به دنیا خواهم آمد ؟

که اینگونه هر روز برایت میمیرم !


 
comment نظرات ()
 
 
حکایت تو
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٧
 

دل که تاب نمی آورد !

تب می کند

نمی دانم چرا چشم ها می سوزند ؟

بغض گلو را هم سنگین می کند . . . 


 
comment نظرات ()
 
 
کهنه لباس
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٤
 

من همان کهنه لباس مندرسی که زمستان سردت را گرم می کرد هستم

اکنون تابستان تن توست

مرا در این گرما جایگاهی نیست . . . 


 
comment نظرات ()
 
 
سنگ
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٢
 

می گویند سنگ بزرگ نشانه نزدن است

اما تو با گلوله می زنی

که مطمئن بزنی . . .


 
comment نظرات ()
 
 
به زانو درآمده
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱۱
 

بی تو بودن

مثل اندیشیدن به انتهای یک بن بست است .

دیر زمانی زخم کف پاهایم زیروبم سنگ فرش کوچه ها را برایم بیان می کرد

ولی اینک زانوانم نیز اینگونه اند

زیرا

به زانو درآمده ام برایت . . .


 
comment نظرات ()
 
 
باران
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٩
 

باران بوی تو را آورد

تویی که همه ی وجودم از توست

تویی که ، به تو خواهم رسید

خاک . . .


 
comment نظرات ()
 
 
دود
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۸
 

گفتار حصر شده در آتش را ببین

روشن می سوزد و دود دارد

چه چشم ها که پر اشک می کند

که هیچکدام قادر به دیدن حقیقت نیستند.‎


 
comment نظرات ()
 
 
سایه
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۸
 

سایه هایی بر سرم هجوم می آورند

سایه هایی که از سرب سنگین ترند

و از فولاد محکمتر

ولی از جنس خود من نیستند

ای زلال پر نور

یاریم ده تا رهایی از این ذلالت یابم .


 
comment نظرات ()
 
 
سنگ قبر
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٦
 

کودکی های تباه شدگی هایم را یاد دارم

زورق آرزوهایم را طوفان حوادث درهم شکسته

بند بند جمله های زخم شده ی درون روحم . . .  

آسمان بی ستاره و ماه و پر ابر خاکستریم ،

بالش سکوتی که با ضربه های مشت به گمنامی دهان بسته ام هجوم آورده

                                                  گرم خون آبه ی فریاد هاست ،

                                                   بستر سنگیم یادگار تو باد .


 
comment نظرات ()
 
 
باران
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢
 

بوی باران می دهم

پیکره ام خیس شده

واز چشمانم پیداست که ابرها چه غوغایی کرده اند .


 
comment نظرات ()
 
 
چهار دیواری
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢
 

کوچه ی کوچک ما هنوز کوچ نکرده

قاصدک پاییزی پارسال

هنوز در این تکیده ی راه مانده

آوار برف و سرما

از پنجره ی بهاریش

تا استخوان های شکسته اش نفوذ کرده

و هراس زنجیر شده ی پاهایش

در مجاورت شبنم زدگی سنگ های کف

می لرزد

می لرزد . . .


 
comment نظرات ()
 
 
ابر گریه
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱
 

دلم هوای باران دارد

چهار دیواری اینجا که بی ابر است .


 
comment نظرات ()
 
 
ستمگر
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱
 

ستمگر جهان تویی

تو که به مرکز ثقل چهارپایه زیر پایم میزنی .


 
comment نظرات ()
 
 
حلقه
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱
 

دست تقدیر

گلویم را می گیرد

حکم تو

نفس حبس شده در حلقه ی طناب است .


 
comment نظرات ()
 
 
روز و شب
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ٤:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱
 

روزم رفت و شبم هم

بدون این دو چه چیزی از بودن می ماند ؟


 
comment نظرات ()
 
 
داغ دل
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢۸
 

سرخی اشکهایم را دیده ای ؟

از داغی است  که بر دل دارم  .


 
comment نظرات ()
 
 
دریغ
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢۸
 

سراب پیش روی و کویر پشت سرم

خستگی و زخم و آتش و سوز

                        دست به ویرانیم دارند

خسته این راه شده ام و دیگر نای رفتنم نیست

نه دریایم آرزوست و نه جنگل

قطره ای و شاخه گلی مرا کافی بود

                                    دریغ

                                  ای دریغ . . . 


 
comment نظرات ()
 
 
تباه
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٤
 

زخم های عمیقی از درون روحم را مانند سرمازدگی سیاه میکند و می سوزاند .


 
comment نظرات ()
 
 
خاطره های سیاه
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢۳
 

دفتر خاطراتم یکدست سیاه شده

سطرهای سیاه  با نوشته هایی با جوهر سیاه

از روزهای سیاه و لحظه های سیاهی که در سیاهی ایام ، سیاهشان کرده ام

ودر سیاهی شب ، سیاه مشق دفتر ، سیاه خاطراتم کرده ام .


 
comment نظرات ()
 
 
تلنگر
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٤
 

تلنگر خاطرات

گاهی آنقدر دردآورند که ناخودآگاه ما را به گریه می اندازند .


 
comment نظرات ()
 
 
حصار پنجره
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱۳
 

کهنه حصار پنجره ، رو به سوی آسمان داشت

و حدیث روزگاران

ویرانی زلزله هاست

نگاه درهم شکسته اش

از زیر آوار ، همچنان روبه افق

                                  روشن است . . .


 
comment نظرات ()
 
 
گریه
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱۳
 

برای تازیانه های رعد و برق

ابر چقدر باید بگرید ؟


 
comment نظرات ()
 
 
بشارت
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۸
 

بشارت درد می داد

و رها شدگی ، آزادگی روح بود در رنج

                        اکسیر خالص تازیانه های سهمگین

تا طلوع خورشید

         آه بر دل داغ دیده ی ستارگان سنگین خواهد شد

هوای اینجا پر شده از غبارها

             ذره های معلق شده هر سکوت 

                                          آرام و پر هیاهو . . .


 
comment نظرات ()
 
 
حراجی
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۸
 

مسافر از گذر کوچه ها خسته و درمانده شده

دیگر آواز چکاوکی نیست بر بلندای هر شاخساری

برگها از امتداد بلندای درختان به زیر آمده اند

میوه ها همه دست چین شده شیدا شدگی و در حراجی کاسبان فروخته شده اند

برق برف زمستان را کلاغان بر هر درخت با آواز سرد به لانه برده اند

گلوی قناری شبگرد کوچه ها از سردی وجود پر شده

آوازها را بر میخ های داغ شده ی روی تن هر پنجره آویز زده اند

تکرار عقوبت بار درد و آه را

از سکوی هر منزل به حرکت آورده اند

جدال اهریمنی دروغگویی را سفره ای داغ گذاشته اند پر مشتری !


 
comment نظرات ()
 
 
چتر آزادی
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٩
 

زخم باز روی سینه ام دردوار از درد آزادی قلیان می کند

فشار دوزخی اینجا

باران سرب بر سر چتر آزادی ام فرو می ریزد

دستان مهربان کودک فردا را اندیشه ی نو خواهم بخشید .


 
comment نظرات ()
 
 
فهم قصه
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٩
 

فهم قصه

        غصه می آورد

دل نا اهل را چه به سودای ناله ی داغ ما ؟

پرچین آه

         بر دیوارهای ذلالت بار این کوچه پس کوچه ها می کشیم   

رنگ رنج و درک بر کدام برگش نقش نبندیم ؟

اینجا را زمستان و پاییزها هیچ حصاری ندارند

                    ببار ای ابر ماتم کده ی بی ابر

                                                        ببار . . .


 
comment نظرات ()
 
 
باران و برف
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٩
 

حکم زمستان

       اعدام باران بود بر تیرک برف گرفته

و روح سرد جاری ، که از گذر باد روان در مشت ایام و کوچه ها می پلاسد

جان در آغوش رحمت  رخت بر بسته ، به خاک می سپاریم

      حکم تیر

             آزادی مطلق است

                         که از طناب دار بالا می رود .


 
comment نظرات ()
 
 
شهر ارواح
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٦
 

پچ پچ در همه جا بود

تمام خیابانها و کوچه ها پرشده بود از اعلامیه های دست نویس

رفتگرها هیچکدام به کاغذها نماز نمی بردند

جاروهاشان در استراحت مطلق بود

نهرهای کوچه ها که از زیر خانه ها جاری بود آرام و بی صدا شده بودند

همه می دانستند که خبرهایی تازه در راه است

                                        از کدام کوچه خواهد آمد ؟

تن تب کرده ی ایام تشنه تر شده بود

            بغض ابرها دیگر حوصله ی ترکیدن هم نداشتند

                   تیرگی های خود را چه محزون بر سر شهر رها می کردند و آهسته می رفتند

هیچ ردی بر روی بستر خاکستری به جای مانده از ابرها نمی ماند

               هیچ قدمی برداشته نمی شد

             صبح هیچگاه از راه نمی رسید

                                      و خورشید به خواب رفته بود

ماه هم که در غبار تیرگی های سر نیزه خورده ی باغ ها گم شده بود

درختان چنار و صنوبر دیگر قامتی برافراشته نداشتند

                                                      تبر ها بیکار بیکار بودند

طبیب های شهر را سرما کشته بود

                           و اگر بود در پی گرسنگی پاچه خوار شده بودند

نبض حیات در دست کودکان بی بازی بود

                                و توپ گرد روزگار بی چرخش !

                  تولد دلمه های خشکیده ی خون شده بود از چرک و عفونت

تنها بادی گذرا در گوش دست نوشته های روی کاغذها زمزمه می کرد .


 
comment نظرات ()
 
 
یاد
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٥
 

چرا یاد من هیچ وقت از یادم نمی ره ؟


 
comment نظرات ()
 
 
کاش می شد اینجا زیست
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢
 

کاش حجم سبز درخت

    هرگز دچار حریق پاییز نمی شد

                  تا دل ابر زمستان به حالش آرام و بی صدا ببارد

کاش اینجا درختان هرگز روی تبر را نمی دیدند

     تاکه از سر بی عدالتی اندیشه های تیز و یک لاقبا  

                                   سر به فرود سایند و سایه ی خود را لمس کنند

دستانم بدنبال داستان خوش زیستن میگردد

              اینجا بجز سوز زغال و دود هیچ نیست .


 
comment نظرات ()
 
 
شور بختی
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٤
 

کاش در آغوشت آرام می آرمیدم

تمام تنم بوی عطر تورا در برمی گرفت

و رویای تمام غصه هایم

                       در لذت هم آغوشی تو پایان می یافت

تا که چکه چکه های زخم هایی که از روی گونه هایم جاری هستند

                    غباری از شوربختی هایم می شستند

و گرمای تنم

              در آرامش خالص تن تو تمام می شد      

نمی دانی چقدر محتاج توام

                                ای خاک . . .


 
comment نظرات ()
 
 
آتش درون
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱
 

دست بگذار

بر آتش درونم دست بگذار

و حرارت سوزان درونم را لمس کن .

سوختن

         و سوختن

درد لاعلاجی است که به آن مبتلایم

و عبورها

گذری از داغ های نافرجام می مانند

که هجوم شعله ها را فراتر می برند .

و کلمات که خود هیمه های خشک و آماده اند ،

                    برای سوزاندن

            که درد را

                        در درون به آتش کشند .


 
comment نظرات ()
 
 
گذشت
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٦
 

سپر به سپر ماشین روبرو گاز میدادند ،

هیچکدام از راننده های مقابل هم در کوچه باریک گذشت نداشتند .


 
comment نظرات ()
 
 
ابراز
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٤
 

کبوتر روی بام عاشق چشمان زیبا شد

پر کشید و کنار زیبا چشم آهسته نشست

و گربه ی گرسنه مهلتی برای ابراز ، به کبوتر نداد .


 
comment نظرات ()
 
 
اسارت زشت گونه
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٢
 

کلمات کاغذی همه جا پخش شده اند

نوسان خستگی باد نجواگر

سودای نقش هزار رنگ برگ را بازیچه می کند

آنسوی کلمات قصه های پر غصه زیادند

زیستن دردمندانه ای که باد خنک آنرا گرم تر می کند  

آسمان اینجا چقدر ابرها را به اسارت زشت گونه ی خود مجبور به باریدن می کند !

همه چیز خیس ماتم شده . . .


 
comment نظرات ()
 
 
ترانه بغض
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱۱
 

عشق پرچین پر عادت آدمهاست

پراز زخم هایی که قناری ها بر سیم آواز کوک کرده اند

و ترانه هایی که بغض آلود از خونابه ی گلو جاری شده اند ؛

صاف و نرم  .

در آغوش ها می غلتند

و همه ی هوش بشریت را از زخم روی سینه شان بیرون می کشند ؛

و دردی عمیق

که همیشه در حفره ی خالی می ماند ،

ابدیتی است که از نرسیدن ها می گوید .


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٩
 

من همان گل تگرگ خورده ام

                                     که هیچ دیرکی

                                                         رستنم را باور نخواهد کرد...


 
comment نظرات ()
 
 
کودکان امروز
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٦
 

کودکان اینجا با ظلم شهوت متولد میشوند

و درس فلاکت می خوانند

آرزوهایشان خفقان گلوله باران شدۀ آزاد زیستن است

و دردهایشان 

شکنجه هایی که از هزاران داغ ، داغتر بر سینه هاشان مانده

حضورشان

در خلوت حاشیه های تهدید شدۀ زندگانی است

روحشان بزرگ

قلبشان پر از شکستگی ها

و دستهاشان پینه بسته است

کاش حجاب سیاه اینجا

از افق رو به خورشید کنار می رفت .


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٤
 

شبگرد کوچه های خواب زدگی اینجایم

و از رفتگر های بی خبری ناله های جاروها را به سکوت بغض آلود کوچه ها  می پرسم

گم و آهسته

    بر سنگفرش ها

                قدم های برهنگی میبرم

خنکی محصور کننده شبنم زدگی را ارمغان دارند

بغض می ترکانند و شبنم وار

            از غربتی سیاه آلود

                     در گوش جارو نجوا میکند

و باد پائیزی را

         از پرسه های

             زیر گوش برگ های هزار نقش

                      به فراخوان ناله آلود جارو  می سپارند

کوچه دلتنگ است

          رفتگر خسته

                  و جارو

                        تنها آواز خوان

       هنوز تا صبح

                        هزاران هزار بغض مانده...


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۳
 

بوی مستی

رشته افکارم را هم نمیتواند از هم ببرد

از دلتنگی

از ناله های شبانه

از بغض آلودگی صدایم

از خستگی چراهای هزاران بار پرسیده ام

موسم دلم

رگبار اشک دارد

سینه ام دردها در خود نهان میکند

خم لبخندها را از صورتم تا ابد پاک خواهم کرد

قلب شکسته ام را با سنگ جابجا میکنم

تنم را باکی نیست از خاک شدن...


 
comment نظرات ()
 
 
انتظار
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٧
 

رنج رستن بیهوده از ساقۀ خشکیدۀ ایامم نخواه

رویش حباب های دردگونۀ ساقه ام

ترک ترک شدۀ بلورین قلبم گشته است

زمستان درونم یخ زدگی روح را دارد ،

و جاری رگهایم

شناوری حزن آلود ماتم را می برند .

تن رنجورم چندی بیش نخواهد ماند .


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٧
 

اینجا سرزمینی است که نوزادانش متولد می شوند،

به امید روزی که ترک کنند خاکش را .


 
comment نظرات ()
 
 
آویز
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٦
 

تبسم میکرد واز آغاز دیدن برای رفتن دلهره داشت

هر قدم که برای شروع بر می داشت سرب های سیاهی در چاله های ایستایش  قلبش فشار می آورد

لبهایش را با دندان می فشرد

 خونابه سرمستی حریق شده صورتش را قرمز می کرد

ساعت ها دیگر شرمسار از حرکت مانده بودند

و زمان را از روی رمق ها می شد تصور کرد

صدای ناقوس

آواز درهم شکسته شده استخوان ها شده بود

و کلام راهب

تازیانهای بی اثری بود که جسم را نوازش می کرد

روح

در مقصد چشیدن لذت از همهمه نجوای آویزها رها می شد

پرهای ریخته شده کبوتر را

قاصدک ها نوای رهایی داده بودند

اما اینجا ماندن را

وسوسه دوستان در سر داشت

خواب آرام می شد

و زخم مرهمی برای کهنگی دیروز ها می ماند

هنوز درد بر سینه ها می فشارند...


 
comment نظرات ()
 
 
اعجاز رفاقت
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٤
 

رفاقت آموختن دو کلمه درد و شادی بود

و خنجرهایی که در غربت آشنایی ها به تن بود

و زخم هایی از اعجاز تجربه هایی تلخ بجای مانده

زندگی زیبایی تنهایی دارد

و ترس از رحم بی مرهمی که از غبار اندیشیدن به همه خاک پاشیده میشود

سهم انسانیت از عبورهای رهگذران

و صندوقچه بزرگ قلب های بی کلید

که آرایه های شکستن در پس هر بلوغ را نمایان می کند

ستودنی است این اعجاز

که از پاکی اشک هر درد و غمی فراتر است.


 
comment نظرات ()
 
 
پیام سرد قاصدک
نویسنده : مهدی ابراهیمی - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۱
 

اولین قاصدک که پرواز را از مبداء پائیز شروع کرده بود برایم از تمام ناگفته ها گفته بود.

از عبور

از دشت ها

از هر...

و صبح که از سردی عبورها به خود میپیچیدم

تمام داشته هایم را نیافتم

زردی مایوس شده ای بر همه بودنم پیچید

و رگ های ترد و نازک تنم در پی بی اویی در هم شکست...


 
comment نظرات ()